تبليغاتX
گیتاره من

گیتاره من

یه نفس پر از خواهش...

یادمان باشدُدر پس این کوچه

گذرگاهی است از زمان

راه ِشاهیست عجیب

یادمان باشد کوچه خاطراتمان

پر باشد از عطر خدا...

برف آمدُ کوه سفید شدُهمچون گیسوان من یا تو..

شوق باز آمدنت نیز هست..

دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت18:56توسط رها | |

خالی از هر بود و نبودی ..

خالی تر از هر ظرف خالی.

خالی ُ مثل نگاهی پوچ .

همچنان دردآفرینم

           همچنان تنها..

و همچنان در سکوت مطلق خود غوطه ور

تنها خدا را می دانم و تنها خدا می داند..

اشتباه از من است یا او نمیدانم!

شاید انتظار باز هم بهترین پاسخ باشد.

۸۹/۸/۲۵

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت13:30توسط رها | |

بوی خدا...

بازهم کلماتی بودند که خودشون ادا شدند...

راه را با نگاه ُ راه را با صدا

و شاید با شک ها یا آه ها...

زندگی جریان دلی است از بر این ابرها..

اینجا سرزمین پدری است

یادگار

از بر هر آنچه تا کنون شنیده ای

به تو نیز فکر میکنم ُ مثل همیشهُ مثل هر بار

صدای توست ُ صدای جاده

نمیدانم نمیدانم نمیدانم.. 

+نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت19:44توسط رها | |

خاله بازیهم شادتر بودند...

توی خاله بازی هایم حرفی از عشق نبود...

حرفی از رفتن و بیهوده سرودن نبود...

حرف ِ حرف ما بود

نه سکوتی ِ نه شرابی

نه ته پوکه سیگاری...

من بودم و تو

                ما بودیم

همه چیز اون چیزی نیست که فکر میکنی...

۸ تیر ۱۳۸۹        ۱۱:۴۰

+نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت0:51توسط رها | |

جالب اینجاست:

تا یکی دو سال پیش من ۱۰ شب خواب خواب بودم.ولی مدتی شبا بیدارم

با دل و حافظ و دفترچه کوچکم همراه روان نویسی که داره کم کم پیر میشه و نای نوشتن نداره...

گیتارم با کاورش حسابی خاک میخوره شایدم غصه...

نمیدونم...قاب عکسم همچنان با غم نگاه میکنه.گربه گوچولو یادگاری

هنرستانم هنوز تو لیوان نقاشی شده زندانی و هنوز نگاهش دلمو به درد میاره...

و من هنوز نفهمیدم چرا چشماشو این همه با غم کشیدم...

شاید به یاد چشمانی از آینده خودم...

شبا قشنگه.نیمه اصلی زندگی من

با یه موسیقی سه تار که دیگه چیزی کم نیست

همه چی جور جور...

فقط این چشمامه که جز تردید

چیزی برای گفتن نداره..

منم و یه اتاقو قاب عکس و یه کتاب شعر

                                      و باز هم تنهایی..

خودم خواستم فرق کنم...

فرق کردن تنهایی داره

به نظرت ارزششو داشت؟؟!                                                           ۱:۲۸ شب       ۲۹مرداد

                                                                                                                                       با یکم بی خوابی....

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت1:47توسط رها | |

دلم اینارو میگه...

چرا آسمان را افقی نه بلکه عمودی می بینم؟!

چرا ماه نیز می خندد و دارای دو معشوقه است؟!

چرا من در این ماه ۱ زوج می بینم؟!

چرا نگاهم بی رنگ است...

کودکیم کجاست؟!

خنده هایش کجا رفت..

آن شیطنت ها کجا رفت؟!

این است زندگی؟؟؟؟

این بود زندگی...

ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت0:20توسط رها | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت0:9توسط رها | |

روزها گذشتند...

به ظاهر فراموشت کردم..به ظاهر خندیدم..به ظاهر دوباره دوست داشتم..

اما همه این شهر میدانند..همه این دشت شوگوارانه تواند..

رفته ای و اینک...

آیا باز بر میگردی؟!

چه خیال محالی دارم خنده ام میگیرد...

بعد از گذشت روزها و ماهها و سال...

یه بار دیگه مهره عشقتو با دستام لمس کردم...کلی خاک روش نشسته بود..

با قاطعیت میگم زمانی عاشقانه در کنارم بودی...

یه سوال؟

اونا چی داشتن که من نداشتم؟

فقط همین..

....................................................................................................................................

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت0:2توسط رها | |

دل میرود ز دستم صاحبدلان خدارا

                                   دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت13:20توسط رها | |

اما حالا که دارم فکر می کنم می بینم انگار اونی

که بازیو باخته...

من بودم انگار...

رهایی از خلاء.امکان پرواز دارد

من نیز پرواز خواهم کرد...

راه آسمانت را باز کن...

تا ببینم و بهتر بشنوم..                                   اردیبهشت...

+نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت23:43توسط رها | |

خنده داره....

ولی بعضی وقتا روح یه برگ خشک پاییزی از هر آشناییُ آشناتره...                         

+نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت13:36توسط رها | |

زندگی بعضی وقتا صدای باد میده،اون وقته که معنی کردنش خیلی سخت میشه...

مثل ۳ تا صندلی خالی،اما پر از کلمه ...

یا یه سوال بی جواب...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت14:0توسط رها | |

اصلا فکر نمیکردم به اینجا برسیم..دیدی آخرش جای من و تو عوض شد!

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت21:31توسط رها | |

شاید خودخواه ترین باشم ولی میخوام اولین کسی باشم که این جملرو به خودم میگم: فردا تولدته... مبارک...میتونه باشه میتونه نباشه بقیش مهم نیستُ مهم خودمم که هیچ وقت یادم نمیره بقیش فقط حاشیست.                           تولدم مبارک

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت22:13توسط رها | |

از تو بگذشتمو بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

میروم تا که به صاحب نظری باز رسم

محرم ما نبود دیده ی کوته نظران

دل چو آیینه ی اهل صفا میشکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران

ره بیدادگران بخت من آموخت ترا

ور ندانه دانم تو کجا و ره بیداد گران

( کاش هیچ وقت نمیومدی حالا که نیستی تمام هستیمو بردیو من دم نمیزنم نداشتن تو برای من تلخ ترین خاطره ایه که یادگار توست...

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت18:58توسط رها | |

         آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟.................................

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت13:14توسط رها | |

( فا صله من و تو )

صدای خش خش برگا زیر پام ٫ هم کیف میداد هم غصه دارم میکرد.پائیزو دوست دارم.از بچگی بهش علاقه داشتم.هر دفعه یه باد خنکم از بغل گوشم رد میشد٫ حسابی نوازشم میداد.( ترانه چی میخوری؟) این صدا برام خیلی آشنا بود٫خیلی کنجکاو شدم٬ سرمو بلند کردم٬ اون روبرو ٬ خدای من٬ بعد سالها دارم میبینمش٫ قلبم تند تند میزد.چشام پر شد٬ نمیدونم یهو چی شد! حسابی سرم گیج میرفت٬ اون کیه باهاش؟نامزدش؟زنش؟دوست...؟ای بابا به تو چه!تو که دیگه خیلی وقته...العان پنج ساله که...آره پنج ساله همه چی تموم شده.چقدر عوض شده٬ پخته شده.یه لحظه انگاری برق گرفتم.نگاهش افتاد به نگاهم.احساس میکردم سرخ شدم٫چرا؟!نکنه هنوز دوستش داری؟آره هنوزم ...چقدر قشنگ نگاه میکنه٫نکنه اونم هنوز...؟چشمام خیس خیسه.ول کن راحتو کج کن برو!!ولی٫ گفتم برو!!باشه.سرمو انداختم پائیین رفتم به طرف آب.گرمی نگاهش از پشت سرم سنگینی میکرد.با گوشه دستم اشکامو پاک کردم و دیگه چیزی ندیدم مثل همیشه...

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت21:54توسط رها | |

باران تنهاییام 

 

امروز حالم خیلی خوب بود با خوندن چند تا جمله خیلی بهتر شد. بعضی وقتا همه چی سیاه میشه سیاه سیاه این جور وقتا حضور گرم یه بارون پایییزی میتونه حسابی نوازشت بده.حتی اگه بدبخترین  آدم دنیا باشی.چقدر خوبه حتی با یه حرف ساده ولی پر معنا بتونیم یه کمک بزرگ باشیم برای هم . تو هم یه بارونی یه بارون گرم پایئزی که حضورت باعث امید و شادی حتی برای من.امیدوارم همیشه بباری چون قدم زدن تو کوچه دردو دلا با حضور پاییز و یه بارون گرم میتونه خوشبختی تمام باشه.از تو ممنونم.

چشام از جنس بارون

که میسوزوندش خورشید

تورو میبخشمت اما !کسی جز من نمیبخشید

تورو میبخشمت اما! نه این که باز  برگردی.

میخوام یادم بره کی بودیو با من چه ها کردی

به تعداد دلای ماه ٫ به شهر قصه راهی هست

گذشتم از گناه تو ٫ باور کن خدایی هست.

باور کن....

باور کن..

چشام از جنس بارون...........................................................................

غبار کینرو شستم٬ همه حرفاتو بخشیدم

کسی تو آینه پیدا شد که قبل از این نمیدیدم...      نمیدیدم.

( میدونم ربطی نداره ولی تقدیمش میکنم به تو چون خودم عاشق این آهنگ سعید مدرس هستم امیدوارم خوشت بیاد)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت19:38توسط رها | |

 مدتهاست که چیزی ننوشتم بعضی وقتا از خودمم خسته میشم چه برسه به بقیه!تنها جایی که میتونستم تو این مدت تنهاییمو باهاش قسمت کنم اینجا بود ولی دیگه ..............

دوباره دلم داره بهانه گیری میکنه ومن هیچ جوابی برای قانع کردنش ندارم.نه دیگه چشم انتظارم و نه دیگه بی قرار.خودمو خودمو خودم.........................................................................................

اینم مطلب این سری دیگه چیزی ندارم مهم نیست٬هیچ وقت مهم نبوده٬و نخواهد بود.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت18:10توسط رها | |

هر ماه از سال در ابتدای تاریخ ایران نماد یک خدا بوده:

فروردین :خدایه نگهدارنده روان

اردیبهشت :خدایه نگهدارنده پاکی

خرداد :خدایه تکامل

تیر :خدایه جنگ

مرداد :خدایه زندگی

شهریور :خدایه شهر باران

آبان :خدایه آبها(آناهیتا)

آذر :خدایه آتش

دی :خدایه روشنایی

بهمن :خدایه چهار پایان و مزارع

اسفند :خدایه نگهدارنده زمین

(( اولین انسان به اعتقاد ایرانیان باستان از گیاه بوجود آمده به نام کیومرث))

آفرینش آغازین

اهورا مزدا اولین انسان را آفرید و اهرمن او را از بین برد

12000 هزار سال عمر جهان بعد از این مدت دوباره ایجاد میشود.

12 ماه ایرانی ها نمادی از (عمر جهان )است.

آغاز سال نوروز

در ایران باستان حدودا 3000 اسم خدا وجود داشته ودر یونان 30000

نمونه آن خدایه میترا که خدایه آب است

جلوه هایه میترا: 1:مادی=آتش 2:انسان=نماینده در انسانها جمشید (همزاد آفتاب)شد. 3:حیوانات =شیر 4:پرنده ها=سین مرغ-سیمرغ-عقاب(به زبان عربها)

(آیا میدونستین بزرگترین فیلسوف در فرانسه که بسیار هم روشنفکر بوده به نام ژال پل برایه ثبت ازدواجش به کلیسا نرفته؟!!!!!

 

جمله معروف رضا شاه:تویه قاجار یک مرد هست اونم فخر الدوله!!!(دختر ناصر الدین شاه-دانشمند)

یکی از کتابهایی که تویه ادبیات کهن خیلی مهم است (تاریخ تمدن ویل درانت) است.اولین کتابش شرق گاهواره تمدن.

جمله او :من آرزوم اینه که بتونم فقط یه صفحه تاریخ بنویسم مثل بیهقی.

بعد از فردوسی بزرگترین هوشمند ایرانی بیهقی است.

اینجا رو بخون حالشو ببر :::زن فرمانده نیرویه دریایی خشایار (آرتمیز)

مادر کوروش (ماندانا) مدتی مسئول ایران بوده و دخترشم همینطور.

از مهندسان تخت جمشید زن بودند.

در اون زمان زنان به موقه 4 ماهگی مرخصی میگرفتند تا هنگام زایمان به همراه حقوق.(23000) سال پیش

زنی به نام (یوتاپ)خواهر آریا برزن جلویه سپاه اسکندر ایستاد.

و یکی از زنانی که در تاریخ ایران پا به پایه مردان جنگید کسی نیست جز گرد آفرید.

((خانومایه ایرانی به خودتون ببالید و خودتونو دسته کم نگیرید))

بازم مطلب هست باشه برایه بعد.

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت10:44توسط رها | |